تبليغاتX
**هواي باروني**

**هواي باروني**

"شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است "

 

مي دانم فاصله ي چنداني با من نداري ..مي دانم جاي دوري نرفته اي ..اما كاش مي دانستم كجاي حوصله ام پنهاني كه بي قرار تر از باد دنبالت مي گردم
مي گويند در ايستگاه ماه نشسته اي و سراغ اسمان هفتم از ستاره ها مي گيري ولي من حتي رو يايت را در غبار مي بينم..سنگواره اي بر سكه ي سرگردان ماه...
و به قولي كه داده اي مي انديشم....به نيامدنت

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:54 توسط .:نسيم باروني:. |


 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند

شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد

كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت

پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند

اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند

چرا كه او عاشق جزيره بود

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت

عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد

كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.

ثروت گفت :

خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم

و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست

عشق گفت:

لطفا كمك كن و مرا با خود ببر

غرور گفت :

نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .

غم در نزديكي عشق بود

پس عشق به او گفت:

اجازه بده تا من با تو بيايم .

غم با صدايي حزن آلود گفت:

آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد

اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود

كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.

ناگهان صدايي مسن گفت:

بيا عشق من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد

نام يار ديگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت

و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند

پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد

كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد :

او كه بود ؟

علم پاسخ داد :

او زمان است .

عشق گفت :

زمان؟

اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...

 

           

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:2 توسط .:نسيم باروني:. |


 


همه حرفهايم از جنس باران است

کاش نوازش نور بر شبنم وجودم را حس کنم

تا درتومحو شوم

کاش مي دانستم از کدام قاصدک بايد خبرت را بگيرم

بر بال کدام پروانه آتش دلم را نقش کنم

و براي کدام کفتر از حريم مقدست بگويم

چشمانم بي تاب

دلم پر شور

و نفسهايم بي دم شده

جانم !

کاش مي بودي و من را از اين همه دلتنگي مي رهانيدي

که بودنم با تو معني مي يابد اي معناي بودنم

در کدام سرزمين سبز و مقدس تو را بجويم

که در هيچ جايي جز سرزمين دل تومرا راه نمي دهند

م ي ت ر س م

از اين که براي گذر از دل توهم نالايق باشم

اما اميد دارم ! چون تو را دوست دارم

 

        

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:11 توسط .:نسيم باروني:. |


کویر تشنه ی باران است

ببار بر من مهربان بارانم

ببار

کویر در انتظار باران است

کویر هیچ وقت سیراب نمی شود

کویر بعضی شب ها گریه می کند

کویر بعضی روزها دلتنگ می شود

کویر همیشه دوستت دارد

همیشه

...

خوب من

مهربانم

بارانم

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:45 توسط .:نسيم باروني:. |


 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه

ميشکنه و آهسته ميميره .

 

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده

سرش درد نگيره.

 

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

 

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان

داره زياد نتونه طاقت بياره .

 

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش

رو ازش ميگيريم

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط .:نسيم باروني:. |


 

ببين چه مي کشد دلم

 

                       هميشه  انتظار تو

 

و آه مي کشم تو را .................. خوشا دمي کنار تو

 

ببين چگونه لحظه ها

 

            سياه و سرد و بي صدا

 

عبور مي کنند و من

 

                    هميشه بي قرار تو ...

 

شبي به خواب ديدمت ،

                                   الهه سعادتم !

 

که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو

 

سروده ام دو شعر ، شعري از بلور و نور

 

يکي در انتظار تو

 

                            يکي به افتخار تو

 

               

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:5 توسط .:نسيم باروني:. |


کاش مي‌شد بوي تن تو را نوشت، کاش مي‌شد بوي تن تو را و سياليتِ بوي تن تو را کلمه کرد، کلمه‌ها را گره زد به هم و لباسي بافت از متن، شبيه به همان لباس که تن‌ات بود امروز، شبيه به همان لباس که بوي تن تو گير کرده بود لابه‌لاي آن همه تار، لابه‌لاي آن همه پود.
.
کاش مي‌شد تک‌تک آن دقيقه‌ها را که با تو هستم آويزان کرد از بندبند اين متن.
.
کاش آهنگِ صداي تو را مي‌شد نوشت؛ عجيب است که کلمه‌ي اسم من با صداي تو که شنيده مي‌شود زنگ و آهنگي دارد همان‌قدر که ترانه فرزاد ، همان قدر سيال که مي گفت :
« ... چشام اسير چشمشه ، دلم دلتنگ دلشه ، بي اون مگه آروم مي گيرم ؟ ...  »
.
.
 کاش مي‌شد آهنگ صداي تو را نوشت اينجا.
.
.

 

                   

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:24 توسط .:نسيم باروني:. |



كاش بر ساحل رودي خاموش

                  عطر مرموز گياهي بودم


چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد

                      به سروپاي تو لب مي‌سودم


كاش چون ناي شبان مي‌خواندم

                        به نواي دل ديوانه تو


خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو


كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم


ازپس پرده لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم


كاش چون آيينه روشن مي‌شد

                  دلم از نقش تو و خنده تو


كاش چون برگ خزان ، رقص مرا


نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد


در دل باغچة خانه تو .

 

   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:36 توسط .:نسيم باروني:. |


دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه کنم شکنجه مي شم از خودم نمي تونم شکوه کنم انگاري کوه غصه ها رو سينه ي من اومده آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي کسي يه عمره که در به درم حتي صداي نفسم مي گه که توي قفسم من واسه آتيش زدنت يه کوله بار غم بسم دلم گرفته آسمون يه کم منو حوصله کن منو که از اين روزگار ... يه خورده کمتر گله کن منو به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم برگه تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نکش نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تر دلم گرفته .....

 

      

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط .:نسيم باروني:. |



رير باران هستم بدون چتر تنها بي هيچ چيز


رهاي رها نه اينکه خواسته باشم اداي سهراب را درآورده باشم و چترم را بر زمين گذاشته باشم نه

ابرها معلوم نيست امروز سر چه گريه شان گرفته بود که يهو ترکيدند و اشک هايشان را روي سرمان خالي کردند .

هيچ کس نمي دانست امروز روز دلخوري ابرهاست براي همين چترها گوشه خانه ها مانده بود . زير باران ايستادم زير نور يک چراغ سفيد نمي دانم چرا اين قدر هوس ميکنم سرم را به سمت آسمان بلند کنم

دوست داشتم دستهايم را باز کنم صورتم را به سمت بالا بلند کنم و تمام وجودم را از اين حس خيس و نمناک پر کنم اما انگار از قديم گفته بودند اين کارها آن هم در خيابان براي دخترها زشت است بهتر بگويم عاطفي بودن در انظار مردم زشت است آن هم براي يک دختر مثل من نميدانم اگر اين عاطفه اشکال دارد چرا وقتي ابرها اين گونه بي پرده مي گريند هيچ کس بهشان خرده نميگيرد اما اگر من بخواهم دستهايم را باز کنم و زير باران چرخ بزنم يا بخواهم اشکهايم را با اشک هاي ابر ها پيوند دهم بايد اين همه نگاه را تحمل کنم .

هنوز از حس باران پر نشده ام گاهي که کوچه را خالي از عبور نگاه ها مي بينم دزدانه سرم را به سمت آسمان بلند ميکنم و مي گذارم اشک هاي آسمان روي صورتم بريزد تا آرام شوم آخر اشک ها هميشه آرام بخشند و هيچ چيز مثل آرامش اشک نيست

شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است .


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

فروردین 1387



Links

زندگي به سبك من(ازاده جوووونم)
گل هاي يخ زده(شفق و سارا جوووووووووووونم)
صداقت نخستين فصل كتاب است(محسن عزيز)
فقط خدا دوست دارم(محمد رضاي عزيز)
روزگار غريبيست....(محمد جون)
دانلو هر چي كه بخواي(حافظ عزيز)
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :